تبليغاتX
کلبه عشق


کلبه عشق






آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


كد جاوا :

ز برم سفر مکن
 
 
 
هر چه کنی بکن ولی

از بر من سفر مکن
 
یا که چو می روی مرا

وقت سفر خبر مکن

گر چه به غم ستاده ام

نیست توان دیدنم

شعله مزن بر آتشم از بر من گذر مکن

روز جدایی ات مرا یک نگه تو میکشد

وقت وداع کردنت

بر رخ من نظر مکن

دیده به در نهاده ام

تا شنوم صدای تو

حلقه به در بزن مرا

عاشق در به در مکن

من که ز پا نشسته ام

مرغک پر شکسته ام

زود بیا که خسته ام

زین همه خسته تر مکن

گر چه به دور زندگی

تن به قضا مهاده ام

آتشم این قدر مزن

رنجه ام این قدر مکن

یوسف عمر من بیا

تنگدلم برای تو

رنج فراق می کشد

خون به دل پدر مکن

هر چه که ناله می کنم

گوش به من نمیکنی

یا که مرا ز دل ببر

یا ز برم سفر مکن
 

نويسنده: سمانه مورخ: یکشنبه هفدهم آبان 1388 در ساعت: 10:44
|+|

پدرم روحت شاد
عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

خداحافظ....

داغ رفتن تو رو

کی میتونه طاقت بیاره؟؟؟؟

دیگه کی با شوخیاش

خنده روی لبام بذاره

ای رفیق نیمه راه

دلم بی تو بی کس و کاره

هنوزم رفتنت از این دیار باور نداره

شب آخر درد و دل با کسی کردی؟؟؟؟

کاشکی خوب میدیدمت

وقتی خداحافظی کردی....... وقتی خداحافظی کردی

روزگار چه بی وفایی

چرا میندازی جدایی؟؟؟؟

بهترین گل ها رو بردی ......... توی گلچین خدایی

از این به بعد به جای تو

با قاب عکس حرف میزنم

به شوق دیدنت تو خواب

به رویاها سر میزنم

جای خالیت توی خونه

همه رو کرده دیوونه

هر جا دنبالت بگردم

دیگه نیست ازت نشونه.........

پدر عزیزم بعداز ده سال هنوز هم رفتنت را باور نکرده ایم

دهم آبان ماه برای ما  نام تو

و روز پر کشیدنت را تداعی می کند

پدرم روحت شاد

و دوستت دارم


نويسنده: سمانه مورخ: چهارشنبه ششم آبان 1388 در ساعت: 9:58
|+|

صدایم کن

صدایم کن 

صدایم کن

امشبم هوا هوای توست

رمیده از خویش در آسمان

ستاره چین خوشه ی توست

 بیا کنارم بنشین

پهلویم را دستی بکش

من سردم شده   ... !!!

من دگر نه آن خودم نه آن تو

هر چه هست

لحظه های شتابدار همه بیقرار توست   ...

 بیا ریشه های بریده ام را

در تربت پاک دست هایت بکار

تا از خاک مردگان برخیزم

و در رگ های آبی تنم دوباره

سرود رود را شانه به شانه ات جاری شوم

 روح عریانم را

تن پوشی نجیب از نجوای نگاهت ببخش

من از هزار و سیصد و شصت و دو بیکران

کوچ گریان آمده ام

پای من همیشه

همسفر جاده ها بوده است

من وارث ناسپاسی عشق

این بار

مرا نگاهی تازه ببخش  

ای خاطره ی ایوان کاهگلی ... !!!

 


نويسنده: سمانه مورخ: دوشنبه چهارم آبان 1388 در ساعت: 10:8
|+|

دوستت دارم

  

من آفتاب اندیشه را به سرزمین عشق خواهم کشاند

 من ستاره امید را در دل پرمهرت خواهم نشاند و خواهم نوشت:

....دوستت دارم


نويسنده: سمانه مورخ: یکشنبه دوازدهم مهر 1388 در ساعت: 10:0
|+|

زمانه با کسی یار نشد

 

زمانه باکسی یارنشد...

بعدتواین پنجره دل روبه کسی بازنشد

هیچکس بامن دلسوخته دمسازنشد

بی تویک عمرنوشتم که نقطه سرخط

نقطه های سرخط بعدتو آغاز نشد

بغضها بعدتودرحنجره ی من یخ بست

ذره ای زمزمه ازسوزتو آواز نشد

سبزه هارا گره با عشق ورود تو زدم

این گره غیرتوبادست کسی بازنشد

من وتوعاشق وهردوعزیز دل هم

اماافسوس که زمانه باکسی یارنشد.......

 


نويسنده: سمانه مورخ: دوشنبه سی ام شهریور 1388 در ساعت: 15:35
|+|

من به دنبال کسی میگردم

"مـــــــن به دنبــــال کســـی میگـــــردم"

 

من به دنبال کسی میگردم که دلش چون یاس است

چشمهایش به صفای گل سرخ
دستهایش پلی از احساس است


من به دنبال کسی میگردم که سرانجام نگاهش آبیست


سینه اش داغ شقایق دارد
آسمان دل او مهتابیست


من به دنبال کسی میگردم در غروب چشمهای غم زده


در حریر خاطرات کودکی
در سکوت سربی ماتم زده


من به دنبال کسی میگردم در غروب غربت آیینه ها


در طلسم غصه های شاپرک
در تمام عقده ها و کینه ها


من به دنبال کسی میگردم عاشق بال کبوتر باشد


دستهای او چنان پروانه ای
روی گلهای معطر باشد


من به دنبال کسی میگردم موج در دریای عمرش بی قرار


اشکها در چشم او چون آیینه
عشق او تنها عبور از انتظار


من به دنبال کسی میگردم پاک و شفاف و زلال


چشم هایش منتظر
چون پرستوهای عاشق با دو بال


در طلــوع و در غــــــروب زندگــــی


در دو چشم اشک بار ابر جان
در بهار و در خزان خستگی


مـــــــن به دنبــــال کســـی میگـــــردم.....


نويسنده: سمانه مورخ: سه شنبه دهم شهریور 1388 در ساعت: 12:24
|+|

درد فراق
گریه امان نمی دهد تا ز فراق گویمت

دست من از تو دور شد تا که چو گل ببویمت

رفتی و رفتنت مرا برده به انزوای غم

کاش که درد سینه را آیی و من بگویمت

ای مه نازنین من از چه سفر بدون من

گر نکنی طلب مرا هیچ دگر نگویمت

میل دل است و عاشقی نیز جدا ز خواهشم

بغض شکسته در دلم بار غم است چه گویمت


نويسنده: سمانه مورخ: یکشنبه هفتم تیر 1388 در ساعت: 19:57
|+|

شب با همه سیاهی هاش

شب با تمام سیاهی هاش خیلی مقدس تر از روشنایی روزیست

 که اسرار خود را عیان داشته است دردها نه در من و نه در تو خلاصه می شوند

من ما همه در دردها شریکیم و مقصر ؟

چگونه میتوان همه دردهای انسان را به ترتیب اولویت بر روی کاغذ نوشت

اینک در این دقیقه کوتاه ،اینک میان این غم ناتمام که بر انتظار  من جاریست

اینک که ستاره ها بر میز قمار سرنوشت من نشسته اند ،

کدامین دست ازکدامین سوی تک سرنوشت را به بازی دل می خواهد کشاند

وبهتر بگم دلیل نتراشیده ای برای مات ماندن ؟؟؟

شاید خواب ، خواب اشفته و شناخت برهنگی .

 


نويسنده: سمانه مورخ: یکشنبه هفتم تیر 1388 در ساعت: 9:33
|+|

چشم انتظار

 

دگر قمار محبت نميبرد دل من

كه دست بردي از اين بخت بدبيارم نيست

مذار عشقم و با دل سر قمارم نيست

كه تاب و طاقت آن مستي و خمارم نيست

من اختيار نكردم پس از تو يار دگر

به غير گريه كه آن هم به اختيارم نيست

به رهگذار تو چشم‌انتظار خاكم و بس

گذارم نيست

چه عالمي كه دلي هست و دلنوازي نه

چه زندگ‍ي كه غمم است و غمگسارم نيست

به لاله‌هاي چمن چشم بسته ميگذرم

كه تاب ديدن دلهاي داغدارم نيست

  

 

تو نيستي كه ببيني

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاري است

چگونه عكس تو در برق شيشه ها پيداست

چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است

هنوز پنجره باز است

تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري

درخت ها و چمن ها و شمعداني ها

به آن ترنم شيرين به آن تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب مي نگرند

تمام گنجشكان

كه درنبودن تو

مرا به باد ملامت گرفته اند

ترا به نام صدا مي كنند

                                       

                    

هنوز نقش ترا از فراز گنبد كاج

كنار باغچه

زير درخت ها لب حوض

درون آينه پاك آب مي نگرند

تو نيستي كه ببيني چگونه پيچيده است

طنين شعر تو نگاه تو درترانه من

تو نيستي كه ببيني چگونه مي گردد

نسيم روح تو در باغ بي جوانه من

چه نيمه شب ها كز پاره هاي ابر سپيد

به روي لوح سپهر

ترا چنانكه دلم خواسته است ساخته ام

چه نيمه شب ها وقتي كه ابر بازيگر

هزار چهره به هر لحظه مي كند تصوير

به چشم همزدني

ميان آن همه صورت ترا شناخته ام

به خواب مي ماند

تنها به خواب مي ماند

چراغ ، آينه ، ديوار بي تو غمگينند

تو نيستي كه ببيني

چگونه با ديوار

به مهرباني يك دوست از تو مي گويم

تو نيستي كه ببيني چگونه از ديوار

جواب مي شنوم

تو نيستي كه ببيني چگونه دور از تو

به روي هرچه دراين خانه ست

غبار سربي اندوه بال گسترده است

تو نيستي كه ببيني دل رميده من

بجز تو ياد همه چيز را رهاكرده است

غروب هاي غريب

در اين رواق نياز

پرنده ساكت و غمگين

ستاره بيمار است

دو چشم خسته من

در اين اميد عبث

دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است

تو نيستي كه ببيني ...

  

 


نويسنده: سمانه مورخ: سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 در ساعت: 11:30
|+|

بهترین روز خدا خواهد بود
 
تا کجا خواهی ماند تا کجا خواهی رفت

و من از پنجره بسته تنهایی ها

به کدامین رویا

با تو از روشنی روز دگر خواهم گفت

تو مرا می دانی تو مرا می فهمی

و من از خجلت تکرار غمت

داغی از تاریکی بر دل خود دارم

تو به من میگویی

انچه بگذشت گذشت

ولی از آمدن فردایش ترسانم

روزی همچون دیروز

روزی همچون امروز

که به تکرار مکرر باقیست

به کدامین باور من بتو خواهم گفت

کز پس فردا

بهترین روز خدا خواهد بود؟


نويسنده: سمانه مورخ: چهارشنبه ششم خرداد 1388 در ساعت: 15:23
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Dastan.kotah & Bahar-20 & Best-Music-Cod

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس