تبليغاتX
کلبه عشق

کلبه عشق

در زندگی مشترکمان خواهان صداقت و راستی هستم بیائیم اینگونه باشیم

سر گذشت عاشق

عاشقی محنت بسیار کشید

تا لب دجله به معشوقه رسید

نشده از گل رویش سیراب

که فلک دسته گلی داد به آب

نازنین چشم به شط دوخته بود

فارغ از عاشق دلسوخته بود

دید در روی شط آید به شتاب

نو گلی چون گل رویش شاداب

گفت به به چه گل زیباییست

لایق دست چو من رعناییست

حیف از این گل که برد آب او را

کند از منظره نایاب او را

زین سخن عاشق معشوقه پرست

جست در آب چو ماهی در شست

خواست که آزاد کند از بندش

نام گل برد و در آب افکندش

گفت رو تا که ز هجرم برهی

نام بی مهری بر من ننهی

مورد نیکی خاصت کردم

از غم خویش خلاصت کردم

باری آن عاشق بیچاره چو بط

دل به دریا زد و افتاد به شط

دید آبی ست فراوان و درست

به نشاط آمد و دست از جان شست

دست پایی زد و گل از بربود

سوی دلدلرش پرتاب نمود

گفت کای آفت جان سنبل تو

ما که رفتیم بگیر این گل تو

جز برای دل من بوش مکن

عاشق خویش فراموش مکن

بکش زیب سر ای دلبر من

یاد آبی که گذشت از سر من

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 14:56  توسط سمانه   | 

عشق و ازدواج...

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد

داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد: چه آوردي ؟

با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به

اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق يعني همين...!

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟

استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش

كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي...

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت .

استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين

درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

 برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...!

و این است فرق عشق و ازدواج ...

+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 15:37  توسط سمانه   | 

عشق و ازدواج...

+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 15:0  توسط سمانه   | 

خدا

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه ی لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود...

فارغ از جام الستش کرده بود.....!

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای....؟

بر صلیب عشق دارم کرده ای....؟

خسته ام زین عشق دل خونم نکن...

من که مجنونم .. تو مجنونم نکن...

مرد این بازیچه دیگر نیستم!!!

این تو و لیلای تو....من     نیستم...!

گفت ای دیوانه لیلایت منم...

در رگت پنهان و پیدایت منم...

سالها با جور لیلا ساختی...

من کنارت بودم و نشناختی...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 13:27  توسط سمانه   | 

به سرنوشت بیاندیش

به سرنوشت بیاندیش؛ که چگونه تصویرگر جدایی‌هاست،

بر من خرده مگیر؛ که چرا جبر زمان از آغاز هر سلامی به درودی به پایان می‌برد،

محکومیم به زنده ماندن؛ تا شاید شاهد مرگ آرزوهای خویش باشیم.

ای مهربان؛

وقتی خورشید به پیشواز شب می‌رود و کوچه از صدای پای آخرین پای عابر تهی می‌شود؛

با کوله باری از غم و درد می‌روم؛

و تو را با تمام خاطرات دیرین، میان کوچه‌های ساکت شهر تنها می‌گذارم.

گریه مکن! ای وارث شکوفایی باران،

من باید بروم، تا با غم غریبی خویش،

غم غربت را از جداره‌ی دل عاشقان بزدایم

اما بدان! نبض خاطرم هر لحظه به یاد تو مي‌تپد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 12:46  توسط سمانه   | 

کاش می دانستی

كاش مي دانستي

دلت که از همه می گیرد

 می روی و دراز می کشی

 نگاه اشک آ لودت را

که از همه می گیری

می خوابی

تو که می خوابی

من

تا صبح پیش تو می مانم

کاش می دانستی...

 

 

مادرم روزت مبارك دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 17:21  توسط سمانه   | 

برای همسرم

 
                              ای فرستاده ی خوبی کوله بارت مهربونی

                              ای غزل واره ی ایثار تا ابد با من می مونی

                             با غـــروب خاطراتت در طلوع من نشستی

                             با پــــریدنم پریــــدی با شکستنم شکستی

                             آرزوهات واسه مــن بی ریا پاک و صمیمی

                             تو همون همسفر من تو همون عشق قدیمی

                              از همون نقطه ی آغاز  اتکای من تو بودی

                              بعد هر ز خود شکستن ابتدای من تو بودی

                             همسر خوب و عزیزم ای بت عاطفه سرشار

                             ای فرستاده ی خوبی ای غزل واره ی ایثار

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 16:21  توسط سمانه   | 

ز برم سفر مکن

 
 
 
هر چه کنی بکن ولی

از بر من سفر مکن
 
یا که چو می روی مرا

وقت سفر خبر مکن

گر چه به غم ستاده ام

نیست توان دیدنم

شعله مزن بر آتشم از بر من گذر مکن

روز جدایی ات مرا یک نگه تو میکشد

وقت وداع کردنت

بر رخ من نظر مکن

دیده به در نهاده ام

تا شنوم صدای تو

حلقه به در بزن مرا

عاشق در به در مکن

من که ز پا نشسته ام

مرغک پر شکسته ام

زود بیا که خسته ام

زین همه خسته تر مکن

گر چه به دور زندگی

تن به قضا مهاده ام

آتشم این قدر مزن

رنجه ام این قدر مکن

یوسف عمر من بیا

تنگدلم برای تو

رنج فراق می کشد

خون به دل پدر مکن

هر چه که ناله می کنم

گوش به من نمیکنی

یا که مرا ز دل ببر

یا ز برم سفر مکن
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 10:44  توسط سمانه   | 

پدرم روحت شاد

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

خداحافظ....

داغ رفتن تو رو

کی میتونه طاقت بیاره؟؟؟؟

دیگه کی با شوخیاش

خنده روی لبام بذاره

ای رفیق نیمه راه

دلم بی تو بی کس و کاره

هنوزم رفتنت از این دیار باور نداره

شب آخر درد و دل با کسی کردی؟؟؟؟

کاشکی خوب میدیدمت

وقتی خداحافظی کردی....... وقتی خداحافظی کردی

روزگار چه بی وفایی

چرا میندازی جدایی؟؟؟؟

بهترین گل ها رو بردی ......... توی گلچین خدایی

از این به بعد به جای تو

با قاب عکس حرف میزنم

به شوق دیدنت تو خواب

به رویاها سر میزنم

جای خالیت توی خونه

همه رو کرده دیوونه

هر جا دنبالت بگردم

دیگه نیست ازت نشونه.........

پدر عزیزم بعداز ده سال هنوز هم رفتنت را باور نکرده ایم

دهم آبان ماه برای ما  نام تو

و روز پر کشیدنت را تداعی می کند

پدرم روحت شاد

و دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 9:58  توسط سمانه   | 

صدایم کن

صدایم کن 

صدایم کن

امشبم هوا هوای توست

رمیده از خویش در آسمان

ستاره چین خوشه ی توست

 بیا کنارم بنشین

پهلویم را دستی بکش

من سردم شده   ... !!!

من دگر نه آن خودم نه آن تو

هر چه هست

لحظه های شتابدار همه بیقرار توست   ...

 بیا ریشه های بریده ام را

در تربت پاک دست هایت بکار

تا از خاک مردگان برخیزم

و در رگ های آبی تنم دوباره

سرود رود را شانه به شانه ات جاری شوم

 روح عریانم را

تن پوشی نجیب از نجوای نگاهت ببخش

من از هزار و سیصد و شصت و دو بیکران

کوچ گریان آمده ام

پای من همیشه

همسفر جاده ها بوده است

من وارث ناسپاسی عشق

این بار

مرا نگاهی تازه ببخش  

ای خاطره ی ایوان کاهگلی ... !!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 10:8  توسط سمانه   |